تجلّی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشمبه استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشمدل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ استکنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشمز بس
نازک
مزاجم، ناز گردون بر نمیدارممن آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشمنیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرمچراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشمسزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشمغبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارمبه ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشمچو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع منتوانی نیست کس را تا فروبنشاند از جوشمز بس دارم نوید از زندگانی سرگرانیهاکه بردارد به جز تیغ اجل این بار از دوشم؟
سكوت شبانه...
ما را در سایت سكوت شبانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 30
تاريخ: پنجشنبه
29 آبان
1404 ساعت: 0:35